دل نوشته کویر
ردی از سوار خاطره بر خطوط دفتر شعر
وقلب من که دشت بزرگی است و انگور را نمی شناسد
پابه پای کویر بی پایان پدری وخاطرات بومی من
که تو را به یاد جنگل و رنگ سبز نمی اندازد
من و دشت و نشخوار شتر ی که به کشتارگاه می رود
برای مصرف سفره های تهرانی
ونگاه پرحسرت به کوههایی که مامایی زایمان ابر را نمی دانند !
با تو هستم "تفتان"
چشم وهم چشمی کن با دماوند با سهند با سبلان
خیس کن پاییز را
که از شاعران طعم بوسه های زیر باران را زیاد شنیده ام.
.......................................................................................
......................................................................................
شعر طنز شوفر(ساربان)
اگر سعدی زنده بود شعر ساربان را چگونه می نوشت یکی از هزار شایدها ،شعر طنز ضعیف من:
ای شوفرم آرامتر، زیرا که یارم می رود
آن خوش قواره دلبرم با این قطارم می رود
آن اخم وخشمش یادمن قربان اخم وخشم او
با خاطرات خوب خود، ماشین سوارم می رود
من مانده ام تنها ولی ،با یک موبایل و خاطره
گویی تمام اسکلت ، از این زوارم می رود
ناز است وناز دست او، انگشتری در دست او
ای وای عالم بر سرم هیجده عیارم می رود
او می رود کرست کشان با گیسوی فرفر نشان
از من مپرس دیگر نشان آن اختیارم می رود
ایستگاه نگه دار ای لعین، تندی مکن با سرنشین
کز عشق آن مبلی نشین آن اعتبارم می رود
در رفتن روح از بدن، گویند هرکس یک سخن
من خودبه چشم لیزری دیدم که یارم می رود
درثنای هندوانه
چنان قحط بنزین شده در وطن
که لب تر نکردند پیکان و ون
چنان این تورم به بالا گرفت
که این آدمی نرخ کالا گرفت
شده نرخ این شهریه تا سما
نماینده هم کرده درسش رها
...................
چنان شد همه میوه ها در هوا
که طعم همه رفته از یاد ما
ولی هی به این هندوانه بناز
که مردانه ارزان ارزان و ناز
که یک من زآن را هزاری دهند
که گاهی به مفتی به زاری دهند
الا هندوانه که جان من است
خنک قلب و آب روان من است
درشت است و ارزان و زیباترین
به خوش طعمی او هزار آفرین
همه شب بود سیلی در خانه ام
زآن بستر بچه دردانه ام
نه نالین خشکی بر او مانده است
که در،، چاه نیمه،، بلم رانده است
......
ولی پیشنهادی دهم بر وزیر
وزیر کشاورزی من عزیز
چنان کار تحقیق وعلمی نما
که هر هندوانه به طعمی جدا
یکی هندوانه به طعم انار
یکی طعم گیلاس خوب بهار
عبید ، زاهدانی تو را داده پند
عمل کن که این نکته هایش چو قند
خیالت شود راحت از میوه ها
شب عید و تثبیت و از شیوه ها
پاییز، فصل شعر
برداشت قافیه را دوست دارم
پاییز را
تو را
وبرگ را
و دفتر شعرم را که خاک می خورد از خشکسالی عاطفه
یک خورجین
یونجه احساس را
به قیمت نصف دیه ام خریده ام
حالا به بهانه بوی علف
تازه ورق می خورد !!!
شاعر
باز بردیدار تو ، در سینه دل آویز شد
باز هم در عشق تو افسانه ، شورانگیز شد
گرچه می خندی به این افراط و تفریط غریب
بهر لیلا بودنت شايد که مجنون نیز شد
بر زبان افتاده هرجا رفته ای از شهر عشق
آن همه پیر وقسم در چشم تو ناچیز شد
کوچه سبزی که از آن خاطراتی مانده بود
بعد طوفان جدایی ، رنگ یک پاییز شد
می کنم تسکین دوری با غزل با مثنوی
کاسه صبرم زاین شاعر شدن لبریز شد.
شعر
شعر ناسروده من گم شده در الفاظ گنگ
ميان واهمه ماه افتادن برگ نااميدي درخت
ولهجه آبهاي اين حوالي كه برايم آشناترند
و از باران فاصله مي گيرند
اي ابر خشمگين لكنت رود رابيشتر نكن .
سیب
سرنوشت باد
دیدار تو
با گامهای بی قرار
برای دیدنت
سنگ تمام خواهم گذاشت.
راستی می دانستی .............
دیدار تو
شیرینی خواب صبح جمعه را می ماند!!.
شب من
نگاه من با سایه های بی کسی
هنوز کنار جاده مانده است
روشن ترین فانوس هم
شالش را به گردن کشید و رفت
ومن روی نعش غزلهای دیشب خواب مانده ام
راستی اگر آمدی
نگاهم را کنار جاده یادت نرود.
راز مهتاب
دامن دختر شب
پشت دیوار شهر
مانده در گوشه یک سیب بلند
..............
خورشید جان یک قدم مانده به صبح
تق وتق در بزنی بهتر نیست .
پای من یا سر او .......... گرچه نامحرم نامحرم نه
باز اندازه مهتاب تو محرم نیستی.
قدیسه آریایی

آنگونه که من تو را دیده ام
مهتاب بدهکار پیشانی ات است،
شاید به این منظور به پلکهایم آموخته ام روبروی نگاه تو زانو بزنند
قدیسه آریایی دختر ایل بلوچ.
۸۸/۵/۲۵ زاهدان(برگفته از حال و هوای شعر فاطمه اسناد.http://www.shammimm.blogfa.com/)



